I will be back soon~

  • ‌‌ NarXeS
  • چهارشنبه ۱۷ آذر ۱۴۰۰

برای اینکه یادم بمونه این داستان رو باید تموم کنم

هیچ‌کس نمی‌دانست چرا میان تمام آدم‌ها باید او را انتخاب می‌کرد. فدا کردن خویش و نثار کردن عشق به فردی از طبقه پایین به خودی خود سرکشی از قوانین بود، اما اینک جایگاه اجتماعی آنچنان هم مهم جلوه نمی‌کرد زیرا که او فردی را از دشمن دوست می‌داشت.

سردرگمی دوستانش، عصبانیت پدرش، گریه‌های مادرش... و بلوایی که اگر برادر دخترک از ماجرا خبردار می‌شد...

او همچنان از ماجرا حرف می‌زد و آقای شوفیلید متفکرانه به دور دست خیره بود.

آقای شوفیلید میان صحبت یونگ که کماکان داشت به فریاد و هیاهو تبدیل می‌شد پرید و با همان لحن آرام همیشگی‌اش گفت: نباید فقط از دید خودت جونگ رو قضاوت کنی، چیزی که معلومه اینه که اون عاشق شده یا حداقل به گفته‌ی شما فکر می‌کنه عاشق شده. اما نه من نه تو هیچ‌کدوممون تا حالا حتی فکر نکردیم که عاشق شدیم. درسته؟ و همین دلیلیه برای اینکه به خودمون اجازه ندیم قضاوتش کنیم.  در ثانی این کارش که اون رو از هدفتون دور نکرده! درسته اهدافتون کمی از هم فاصله گرفته اما راهی که باید برید یکیه... اون می‌جنگه تا از این دنیایی که مردم رو به خاطر ملیتشون از هم جدا کرده رها بشه و تو می‌جنگی برای اینکه فکر می‌کنی بیرون کردن دشمن از سرزمینت به تو و مردمت فرصت بیشتری می‌ده...

و بعد بلند شد و در حالی که به نظر می‌رسید درد پایش بیشتر شده لنگان به  طرف ساختمان دانشگاه رفت.

این عادت همیشگی استاد بود که ساکت به گفت و گو‌ها گوش می‌داد و در لحظه‌ای غیر منتظره با پاسخی قاطع صحبت را به پایان می‌رساند و بعد بی آنکه چیزی دیگری بگوید مکان را ترک می‌کرد. انگار می‌خواست مخاطبش آرام صحبت‌ها را مرور کند و خودش تصمیم نهایی را بگیرد.

 

 

پی‌نوشت:

من همیشه اینجوریم که یه ایده خفن -- یا حالا یکم خفن --  میاد تو ذهنم و اینقدر برای نوشتنش همه جوانب رو در نظر می‌گیرم و در مورد همه‌چیز تحقیق می‌کنم که از دهن میفته و نتیجه‌ش می‌شه یه عالمه اطلاعات که دیگه حتی حالم ازشون بهم می‌خوره!

این داستان رو دیگه نمی‌خوام مثل بقیه به دارفانی بپیونده و تصمیم گرفتم دیگه مقاله خوندن رو بذارم کنار و شروع کنم واقعا به نوشتن! -- هرچند برای همینم از تابستون دارم اطلاعات جمع می‌کنم--

پی‌نوشت:

نمیدونم چرا همیشه موضوعاتی که برای نوشتن انتخاب می‌کنم نامتعارف هستن...

حتی سبک نوشتنمم عجیب غریبه به روم نیارید.

سعی میکنم موقع ویرایش کردنش یکم از این عجایبش کم کنم-_-

پی‌نوشت:

چند وقت پیش مجبور شدم که یه اکانت اینستاگرام بزنم که فعالیتی ندارم و حتی قرن به قرن چکش می‌کنم. اما اگر دوست دارید اونجا هم دنبالم کنید  تا همو بشناسیم^^ Inzaghi  (نپرسید چرا اینزاگی که خودمم نمی‌دونم چرا.... اما اسم کفتر وینچنزو اینزاگی بود:_)

@آلبا_ یه درصد فکر کنی من دلم برات تنگ شده اصلا...

@ناشناس_ قالبم 52 غیر ریسپانسیو عرفان هست. با کمی ویرایش البته.

  • ‌‌ NarXeS
  • دوشنبه ۲۷ دی ۱۴۰۰

روزی پر فروغ

فروغ. [ ف ُ ] ( اِ )

به معنی فروز است که شعاع و روشنی و تابش آفتاب و آتش و غیره باشد. ( برهان ). روشنایی. نور. ( یادداشت بخطمؤلف ). افروغ.

می‌گم: امروز حتی خورشید جرات نمیکنه پر فروغ‌تر باشه. چون فروغ نیست. فروغ خیلی وقته رفته.

می‌پرسه: امروز تولدشه؟

جواب می‌دم: آره...

می‌گه: کاش هیچ وقت ازش برام نمی‌گفتی. روشنیش خیلی بیش‌تر از درک منه. چشمام می‌سوزه. داستانش هم غم‌انگیزه...

می‌گم: حتی منم بعضی اوقات نمی‌فهممش. چون بزرگ بود... عین خورشید.

می‌گه: عین خورشید پرفروغ!

می‌گه: بخون...

می‌پرسم: چی؟

میگه: از فروغ...

می‌گم: همین الان گفتی کاش هیچ‌وقت ازش برات نگفته بودم. کاش شعر‌هاشو برات نخونده بودم!

می‌گه: اما حالا که می‌شناسمش، حالا که شعرهاشو برام خوندی؛ نمی‌شه که فراموشش کنم. برام بخون...

لبخند می‌زنم. می‌رم و از اتاق کتابشو میارم. دیوان رو باز می‌کنم، از همونجا شروع به خوندن:

کاش چون پاییز بودم... کاش چون پاییز بودم
کاش چون پاییز خاموش و ملال‌انگیز بودم
برگ‌های آرزوهایم یکایک زرد می‌شد
آفتاب دیدگانم زرد میشد
آسمان سینه‌ام پر درد می‌شد
ناگهان طوفان اندوهی بجانم چنگ می‌زد
اشک‌هایم همچو باران
دامنم را رنگ می‌زد
وه... چه زیبا بود پاییز بودم
وحشی و پرشور و رنگ‌آمیز بودم
شاعری در چشم من می خواند... شعری آسمانی
در کنار قلب عاشق شعله می‌زد
در شرار آتش دردی نهانی
نغمه‌ی من...
همچو آوای نسیم پر شکسته
عطر غم می‌ریخت بر دل‌های خسته
پیش رویم
چهره‌ی تلخ زمستان جوانی
پشت سر
آشوب تابستان عشقی ناگهانی
سینه‌ام منزلگاه اندوه و درد و بدگمانی
کاش چون پاییز بودم، کاش چون پاییز بودم
 

<زاد‌روز روشن‌ترین فروغ>

[۸ دی ماه]

تولدی دیگر
AlbAum: دکلمه‌های فروغ فرخزاد
By Artist: فروغ فرخزاد

Magic Spirit

  • ‌‌ NarXeS
  • چهارشنبه ۸ دی ۱۴۰۰

Eugene~

Dont say "Goodbye" say: See U again -

See U again -

 چه سرنوشت غم‌انگیزی که کرم کوچک ابریشم       تمام عمر قفس می‌بافت ولی به فکر پریدن بود

+

  • ‌‌ NarXeS
  • چهارشنبه ۱ دی ۱۴۰۰

در پاریس دوستت خواهم‌داشت...

دونه‌های کوچک برف. حرکت مداوم برف‌پاک‌کن. چپ، راست. چپ، راست. چپ، راست. صدای خش‌دار گوینده رادیو. ریتم ملایم آهنگ از  ماشین کناری. قرمز پررنگ چراغ‌راهنمایی که با سفید برف هاشور می‌خوره. یخ‌زدن انگشت‌ها روی فرمون. ضرب گرفتن با پا روی پدال‌ها. نگاه خیره به قطار ماشین‌های رو به رو. بخار گرمی نفس عابر‌ها. دود مارپیچ ماشین‌ها. کز کردن یاکریم روی شاخه‌ی درخت.

یاد حرف‌های تو...

یک ماه قبل.

رقص موهات با نسیم. جای پاهات روی شن‌های ساحل. صدای آرومت با ملودی موج. درخشندگی خورشید لبخندت.  شیطنتت. خیس شدن لباسم با آب شور دریا. غرق شدن توی قهقهه‌های شیرینت. پاشیدن آب به لباست. ریز کردن چشم‌هات. دویدن طول ساحل. صدای فریادت. عصبی شدن از لبخندم. زمین خوردن، حلقه‌ی اشک توی چشم‌های سیاهت. دویدن به سمتت. گرمی بدنت توی آغوشم. حس وزنت روی دوشم تا نیمکت. چهره‌ی آرومت. نشستن کنارت. نگاه خیره‌ات به دریا. لمس دست‌هات. تکیه سرم به شونه‌ت.

یک ماه قبل.

یاد حرف‌های تو...

نگاه خیره‌ات به دریا. تاب سواری موج. حرکت آروم خرچنگ. مد دریا. نزدیک شدن آب. حرکت‌ خزه‌ها توی چاله آب. صدای پرنده‌ها. فریاد ماهیگیر‌ها.

یک ماه قبل.

یاد حرف‌های تو...

بغض کردنم. نگاه خیره‌ات به دریا. پاهامون توی شوری موج. حرکت آروم لب‌هات. من مات چشم‌هات، لب‌هات.

یک ماه قبل.

یاد حرف‌های تو...

جا نموندن رد قدم‌هات توی مد. رقص مو‌هات با نسیم. فریاد زدنم. برنگشتنت. نگاه خیره‌ام به دریا. حس سردی آب توی کفش‌هام. خیسی صورتم. مرگ خورشید روی موج. چهره خونی آسمون. سوگ پرنده‌ها. ناله دریا. مرگ ماهی توی دست‌های ماهیگیر.

جاری شدن دوباره‌ی اشک‌ها. بوق ممتد ماشین‌ها. ضرب‌گرفتن با پا روی پدال‌ها. کز کردن یاکریم روی شاخه درخت... 

  • ‌‌ NarXeS
  • سه شنبه ۱۶ آذر ۱۴۰۰

Self discovery: 30 days challenge

Self discovery? Find yourself? خودشناسی؟ خودیابی؟ آره همون.

میخوام جوابش بدم.

منبع چالش | ترجمه سوال‌ها (جدن فکر میکنید وقتی ترجمه سوال‌ها آماده‌ست باید برم خودم ترجمه کنم؟ واقعا که!)

 

شروع: 15  آبان ماه

روز اول: در این لحظه چه حسی داری؟

عصبانیم. البته این مود عادیمه.

دوست دارم یکی داوطلبانه بیاد وایسته من بزنمش. و متاسفانه چون کسی نیست مجبورم فعلا این احساسو تا موقعش درون خودم نگه دارم.

و سردرگمم. گیج...

 

روز دوم: چیزی که تو زندگیم به بیشترش نیاز دارم؟

انگیزه؟ یا شایدم اعتماد به نفس... حتی اعتماد به دیگران.

دوست؟ دوست واقعی میگما!

 

روز سوم: چه چیزی میتونه الان خوشحالم کنه؟

آممم؟ هم؟ چیز...

سفر شاید مثلا. یا صرفا بیرون رفتن. کتابخونه. بدونم واسه ظهر یه بسته نودل داریم و قرار نیست قورمه سبزی که ازش متنفرم  رو بخورم.

  • ‌‌ NarXeS
  • يكشنبه ۱۴ آذر ۱۴۰۰

چون این تویی؛ اویی!

ما دو نفر سوگند یاد می‌کنیم با اینکه در روز‌های مختلفی به دنیا آمده‌ایم. در یک روز و در کنار هم بمیریم.

لحظه‌های زندگی خیلی زود می‌گذرن اویی. یادته قول دادیم تا آخر عمرمون دوست باشیم؟ یادته تصمیم‌ گرفتیم هیچ‌وقت الاکلنگ بازی نکنیم چون من خیلی ریزه میزه بودم و هر کاری می‌کردیم همون بالا میموندم؟ یادته اردک سفیده رو که بهش ذرت می‌دادیم؟ خروس مامان‌بزرگ رو یادته که پر‌های دمش بلند و سبز آبی بود و ما چندتاشونو کندیم که مثل تو فیلما بزنیم توی دوات و نامه بنویسم؟ یادته سوار گاوه شدیم اما من گریه کردم و تو هم پیاده شدی که بیای بهم بگی ترس نداره؟ یادته با علف‌های توی باغچه مثلا یه دارو درست کرده‌بودیم که هر کسی می‌خوردش تبدیل می‌شد به ماهی؟ یادته یه تلویزیون خیالی داشتیم و بس دعوا کردیم که تو پلنگ صورتی میخواستی و من تام و جری خراب شد و کلی گریه کردیم که دیگه تلویزیون نداریم؟ یادته تو مدرسه همیشه خودمون دوتایی بازی می‌کردیم و کاری به بقیه نداشتیم؟ یادته مدادمو از دستم کشیدی و شکست و بعدش تو هم مدادتو دادی به من که بشکنمش و این جوری حسابمون صاف شه؟ یادته مرغه رو گول زدیم که تخم مرغ‌هاشو برداریم و جوجه‌ها رو از داخلشون آزاد کنیم اما نمی‌دونستیم وقتی بشکنیمشون درواقع جوجه‌ها رو کشتیم؟ یادته یه گربه‌هه بود هر وقت سوت میزدیم میومد پیشمون و بهش غذا می‌دادیم؟ یادته با قیچی مو‌های خودتو چیده بودی و به خیال خودت کوتاهشون کرده بود و گفتم مامانت دعوات میکنه؟ تو گریه کردی و منم موهامو چیدم و گفتم حداقل اینجوری دوتامونو دعوا میکنه؟ یادته چون من یادم رفته بود مشق‌های کانون زبان رو بنویسم تو هم به خانم دورغ گفتی که مشق‌هاتو ننوشتی؟ یادته وقتی معلم گفت نمی‌تونیم کنار هم توی یه نیمکت بشینیم چون تو قدت بلنده و من کوتاهم چقدر گریه کردیم؟ یادته دفتر مشق‌هامون رو همیشه مثل هم می‌خریدیم؟ یادته وقتی جوجه صورتیه مریض شده بود یه آمپول بهش زدیم که خوب شه؟ یادته وقتی مامانت گفت وقتی آمپول هوا رو زدیم بهش یعنی ما دو تا جوجه رو کشتیم توی باغچه خاکش کردیم و با گریه دعا کردیم ببخشدمون؟ یادته موقع عروسی به زور می‌خواستی یادم بدی چجوری باید رقصید؟ یادته هر کاری کردم همرام نیومدی بریم کتابخونه چون کلاس کاراته به نظرت بهتر بود؟ یادته فکر می‌کردیم توی زیرزمین یه راه مخفی هست که می‌ره به یه سرزمین جادویی؟ یادته وقتی رفته بودی شهر از همکلاسی‌های جدیدت و اینکه با هم دی وی دیِ سریال‌ها و آهنگ‌های کره‌ای رد و بدل میکنید می‌گفتی و من کلی بهت نصیحت کردم که نباید این چیزا رو تماشا کنی؟ یادته وقتی عکسشونو نشونم دادی بهت گفتم شبیه یونگ‌سنگی؟ یادته با هم نمایش بازی کردیم؟ یادته کش‌موهامونو توی خاک گذاشتیم که بعدا یه درخت ازشون داشته باشیم؟ یادته می‌رفتیم تو کوچه و مسابقه می‌دادیم کی بهتر و سریع‌تر دوچرخه سواری می‌کنه؟ یادته وقتی با اسکیت خوردی زمین چقدر شعر برات خوندم که گریه نکنی؟ یادته با کارت‌های بَن‌بِن‌بُن به جای خوندنشون چاپ بازی می‌کردیم؟ یادته می‌خواستیم دنیا رو نجات بدیم و مجسمه ببره استادمون بود؟ 

من همشو یادمه اویی... حتی بیشتر از این‌ها یادمه. لازم نیست وقتی پشت تلفن می‌گم شما؟ بزنی زیر گریه و بگی ما کلی خاطره‌ با هم داریم نرگس! می‌دونم اویی... تک تک اون روز‌ها رو یادمه! اما نباید انتظار داشته باشی بعد از هشت سال هنوزم صداتو بشناسم اویی! لازم نیست با گریه ازم خواهش کنی بیام و توی جشنت شریک بشم. خیلی ساده می‌گفتی هم قبولش می‌کردم اویی. درست شنیدی که من هیچ‌وقت توی اینجور جشن‌ها شرکت نمی‌کنم اما این فرق داره اویی! این مال توعه! معلومه که میام! به نظرت بعد از هشت سال هنوزم می‌تونیم همدیگه رو بشناسیم؟

دنیا هیچ‌وقت اویی و ماری که می‌خواستن با شمشیر پلاستیکی دنیا رو نجات بدن فراموش نمیکنه؛ مگه نه؟

  • ‌‌ NarXeS
  • سه شنبه ۹ آذر ۱۴۰۰

اگر تو بخواهی با نادرترین گونه‌ی بوفالوها خودم را از دره پایین می‌اندازم~

قدش بلند بود، با موهایی بلند و آشفته‌ که در خنکای نسیم چشمانش را پنهان می‌کردند. کت بلند خاکستری رنگی به تن داشت. آرام قدم بر می‌داشت و به نظر می‌آمد به دنبال جایی‌ست برای نشستن. شاید او هم می‌خواست غروب خورشید را تماشا کند.

نگاهی به اطراف انداختم نیمکت من تنها نیمکت رو به غروب بود که جای خالی برای یک نفر دیگر داشت. با تشویش نگاهش می‌کردم و در اضطراب اینکه چطور محترمانه بگویم این جای خالی برای کسی دیگر است که به زودی خواهد آمد.

اما چند قدم مانده به نیمکت متوقف شد. رفت و روی چمن‌های کنار رودخانه نشست. بیشتر از قبل مطمئن شدم که او هم به تماشای غروب آمده.

از آنجا که نشسته بود نیم‌رخش را در هاله کم نور خورشید می‌دیدیم. انگار که یخ زده باشد، بدون هیچ حرکتی تنها به رو به رو خیره بود. به چه فکر می‌کند؟

آسمان از خون خورشید قرمز رنگ شده بود. او که «به زودی خواهد آمد» هنوز نیامده بود.

نیم رخ خاکستری‌پوش در نور غروب قرمز رنگ به نظر می‌رسید. تماشایش می‌کردم. کمی بعد دستش را درون کتش برد و جعبه سیگاری بیرون کشید. نخی که میان انگشتانش بود را به لب‌هایش نزدیک کرد، لحظه‌ای مکث کرد و بعد سیگار را میان لب‌هایش گذاشت.

تماشایش می‌کردم.

سیگار خاموش میان لب‌هایش بود.

حتما فندکی می‌خواهد که سیگارش را روشن کند. می‌شود کسی سیگار داشته باشد اما فندک نه؟

زمان می‌گذشت.

تماشایش می‌کردم.

او همچنان بی‌حرکت نشسته بود.

به سمتش رفتم. آرام پرسیدم که فندک لازم دارد یا نه؟ سیگار را برداشت و سرش را به طرفم برگرداند و نگاهم کرد. چشمانش به رنگ شب بود. اما مثل دریا عمیق. بعد به سیگار میان انگشتانش خیره شد. تک خنده‌ای کرد. جا خوردم. انگار که با خودش زمزمه کند گفت: فکر می‌کردم روشنش کردم... تعجبم بیشتر شد. دوباره به سمتم برگشت و خواست اگر فندک دارم چند لحظه‌ای به او قرض بدهم. دادم. لبخند زد و تشکر کرد.

کمی از سو‌تر من هم روی چمن‌ها نشستم. خورشید کاملا پایین رفته بود؛ نور‌های رنگارنگ شهر در رود‌خانه بازی می‌کردند.

تماشا‌یش می‌کردم.

نیم‌رخش میان دود کم‌رنگ شده بود.

من هم سیگاری روشن کردم.

او که «به زودی خواهد آمد» هنوز نیامده بود. 

عنوان: بندی از شعر اگر تو بخواهی، نوشته بابک زمانی.

  • ‌‌ NarXeS
  • دوشنبه ۱ آذر ۱۴۰۰

با شیر کاکائو مست کنیم؟

همینجوری داشتم بین وبلاگ‌ها پرسه میزدم که رسیدم به پست‌های زیبا‌گونه عشق کتاب :")

بعضی موقع‌ها هرکاری میکنم نمیتونم چیزی نقاشی کنم _ در واقع بیشتر وقت‌ها _ اما نمیدونم چجوری دفترم رو باز کردم که فکر‌هام رو داخلش بنویسم که ناخودآگاه دیدم دارم تصورم از نوشته‌ی سینیور رو میکشم!

هرچند هنوز هم با چیزی که تو ذهنمه خیلی تفاوت داره... و یه طرح اولیه‌ست درواقع. اما میترسم بخوام کاملش کنم خراب بشه :"

  

امیدورام زیبای واقعی  موهاشو با روبان بسته بوده باشه TT چون تو تصورات من اینجوری بود :"")

پیوست به این پست.

  • ‌‌ NarXeS
  • سه شنبه ۲۵ آبان ۱۴۰۰

هالووین، چهارشنبه سوری و جستار‌های وابسته

نمیدونم چندسالم بود، شاید پنج-شش سالگی... یه CD خریدم به اسم " اولین جشن پاییزی لومپی"  و اون جشن پاییزی در واقع همین هالووین بود. منم بد جوری دلم یه جشن پاییزی خواست! قاشق‌زنی، لباسای باحال، دورهمی و جشن گرفتن...

این شد که پامو کردم تو یه کفش که بابا بیا ما هم کدو بخریم و هالووین رو جشن بگیریم. اما بابا گفت اون جشن مسیحی‌هاست، ما ایرانی‌ها به روش خودمون باید هالووین رو جشن بگیریم. گفت ما هم داریمش اما بهش میگیم چهارشنبه سوری! خودمم الان که بهش فکر میکنم همزمان که خندم میگیره که چقدر ساده گول بابامو خوردم از این همه خلاقیتش ذوق میکنم!

درسته این چند ساله به خاطر کرونا و یه سری مسائل دیگه ما حتی همون چهارشنبه‌هامون هم سور و جشنی نگرفتیم، اما قبلا با الان فرق داشت. کوچه ما همه آشنا هستن (عمو‌ها و عمه و دو تا همسایه دیگه که اونا هم پایه بودن البته :]) چهارشنبه‌سوری‌ها میرفتیم قاشق‌زنی، چادر نمازو مینداختیم رو سرمون و آیفون رو میزدیم و به رسم همون کارتون شیرینی میدی یا بترسونمت میگفتیم.

نمیدونم بابا کی این کارا رو با عمو‌ها هماهنگ کرده بود. اما خیلی قشنگ بود :")

یکی از اون همسایه‌هامون یه مامان و دختر بودن، خودشون تنهایی تو خونه رو به رویی زندگی میکردن و محال بود بری در خونشون و دختر به جز تخم‌مرغ رنگی‌هایی که خودش رنگشون کرده بود یه لیوان شیرکاکائو هم بهت نده! خونه متفاوتی بود ="] شیرکاکائوهاشون خوشمزه‌ترین شیر کاکائوهایی هستن که تا حالا خوردم...

بعدشم آخر شب یه آتیش کوچولو درست میکردیم و از روش میپریدم. پسرها ترقه و دختر‌ها هم فشفشه آتیش میکردن.

حتی یه سال عاطفه (همون دختره که شیر کاکائو میداد) چندتا فانوس کاغذی هم خریده بود و فرستادیمش هوا :")

از بخش خاطره‌ش که بگذریم میخواستم در کل بگم که با تغییر دادن آداب و رسوم غلطی که خودمون به وجود آوردیم و باعث شدیم جشن‌های قشنگمون به جنگ جهانی سوم بدل بشه، میتونیم با خلاقیت باشیم و هم رسوم باستانی کشورمون رو حفظ کنیم هم با ایده گرفتن از بقیه دنیا اونو بهترش کنیم تا دیگه حسودی نکنیم و حسرت نخوریم که چرا من الان توی فلان کشور به دنیا نیومدم که برم توی اینجور جشن‌ها شرکت کنم ::")

  • ‌‌ NarXeS
  • دوشنبه ۱۰ آبان ۱۴۰۰

K-drama: از سقوط در کره‌شمالی و اثبات جهان‌های موازی تا بازی‌های مرگبار

Hello~

با خودم گفتم تا دیگه پست از این طولانی‌تر نشده منتشرش کنم.

  • • سقوط آزاد عشق [سقوط بر روی تو]
  • • پادشاه: سلطنت ابدی
  • • وینچنزو
  • • پسر گرگ‌نما
  • • مموریست
  • • اسکویید گیم [بازی مرکب]

  • ‌‌ NarXeS
  • شنبه ۸ آبان ۱۴۰۰
من عاشق اینم که توی تماشای خنده ستاره‌ها محو بشم.
من شیفته ابهام تابلو‌های ونگوک، پیچ‌و‌خم‌های قلم فرشچیان، نوای پیانو و طنین صدای شجریان هستم.
من قلبم میتپه برای حس آرامش حافظیه و باغ ارم و شکوه تخت‌جمشید، برای خیابون‌های سنگ‌فرش لندن، ساکوراهای ژاپن، زیبایی فرانسه، صمیمیت کره، معماری ایتالیا، افسانه‌های چینی...
من مست بوی قهوه و کاغذ‌های کاهی کتاب‌های قدیمی‌ام، محو بوی جوهر روان‌نویس...
من دلبسته حماسه‌های اخوان‌ثالث و اسطوره‌های فردوسی، عرفان مولانا، ایهام حافظ و لطافت سعدی، شاعرانگی سهراب و رمزوراز فروغ، خیالات تاگور و عاشقانه‌های شکسپیر هستم...
_____☆_____
از بچگی به شخصیت‌های مبارز داستان‌ها علاقه‌ی زیادی داشتم و با خودم فکر میکردم چقدر خوب بود اگر توی گذشته‌ها به دنیا اومده بودم؛ چون اونوقت می‌تونستم یه جنگجوی سرکش باشم! اما بعد‌ها فهمیدم برای جنگیدن لازم نیست حتما ابزار خاصی توی دستم باشه، همین که هر روز از خواب بیدار میشم و جلوی سختی‌های زندگی می‌ایستم یعنی یه جنگنده هستم، یه سرباز یا شاید هم ژنرال!
_____☆_____
نویسندگان
Banner corner : site luckydays.blog.ir